نوشتن و رهاشدن... مراقبه ای کامل از آن چه می تواند رهایم کند...
 فرق از بالا!!!
فکر کردم فرق ما با دخترا چیه؟که وسط تابستون  و توی گرمای ۵۰درجه باید کلی هم لباس بپوشن که

س-ی-ن-ه و ب-ا-س-ن شون دیده نشه!!!
از پایین که بیام بالا ! اون برجستگی شون  از عقب زده بیرون!!  که دائما هم برجسته است ما هم که برجستگی مون کم و بیش معلومه! پس دلیل اصلی برجستگی پایین نیست هرچند بعضی خانما بدجور شاسی عقبشون کشیده است!

بالاتر که بیای یه چیزی دارن خانما که ما محرومیم! اونم دوتا برجستگی ناز هست که مردا میمیرن براش!(آقاپسر دستت داره میره کجا؟؟؟؟) پس تنها دلیل این همه پوشش(س-و-ت-ی-ن، تاپ،مانتو و هرچیز دیگه) فقط همونی که گفتم ! زحمت حملش باشما لذتش هم واسه ما!

چه شود که سایزش هم کمی بالا باشــــــــه!

|+| نوشته شده توسط دربند... در پنجشنبه سی و یکم تیر 1389  |
 ته ته دل!
گفت واقعا دوستم داری؟

گفتم از صمیم قلب!

گفت یعنی از ته ته دلت؟ گفتم : ته ته دلم!

گفت ای کاش میشد ته دلت را ببینم! دستانش را روی قلبم کشید و آرام به  شکمم رسید ،داشت به سمت ته دلم میرفت

آخر دستانش را دور ک** م! گرفت و گفت از ته دل دوست داری مرا؟ گفتم از خودش بپرس! با دستانش از آن سوال کرد و ته دلم!! بلند شد و سری به نشانه بلی! تکان داد!

او نیز با ته دلم مشغول شد!!!

|+| نوشته شده توسط دربند... در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389  |
 کباب می خواهم...

گفت کباب می خواهم! آن هم کباب تازه

گفتم گوشتش از من بقیه اش با تو!

گوشت را دردستانش گرفت در کمترین زمانی! گفتم اول سیخش کن، به دهان برد ، سیخ شد! سیخ شدم!

گفت باید داغش کنیم تا آماده شود! داغش کرد! با آتش دست و دهانش!
خوب که آماده شد آب کباب راه افتاد ! با حرص و ولع کبابش را خورد!

گفت کباب تازه و لذیذی بود!

|+| نوشته شده توسط دربند... در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389  |
 گفت ران گفتم ک.*.*!
گفت میدانی چرا مرد ها همیشه ران مرغ را میخورند؟

چون در زندگی هرشب درحال خوردن سینه هستند!

 

گفتم میدونی چرا دخترا کمتر گوشت قرمز توی غذا میخورن؟

چون معمولا یه گوشت اساسی که تازه تموم هم نمیشه هرچی میخوری بزرگ تر هم میشه رو صرف میکنن. اونم چه صرف کردنی! نوش جونشون!

|+| نوشته شده توسط دربند... در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389  |
 راست قامت آماده به خدمت!

نیستی و سر نمیزنی

اما راست قامت برایت ایستاده همچنان راست همچون سربازی قوی آماده خدمت است

و چه خدمتی بهتر از رفتن به بهشت !

بهشتی که تو هرس کرده باشی آن را با دقت!

بهشتی که از زیر آن آب جاری می شود آبی که با دیدنت، با دیدنش بی هیچ سرچشمه ای راه خواهد افتاد

 

راستی راست قامت را اندکی دریاب

هرچند که مدت هاست نیومدی و سر هم نزدی

 

|+| نوشته شده توسط دربند... در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389  |
 هنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز!
هنــــوزم دوستت دارم مث همیشه

هنوززززززم تنهام مث همـــــــــــــیشه

خوش باشی عزیزدل خسته ام

|+| نوشته شده توسط دربند... در شنبه بیست و یکم فروردین 1389  |
 واسه اون!
سلام

در عین خستگی و دورهای مکرر و ناملایمات روحی و حل نشدن مشکل ....

همراه نبودن یه نازگل XXX و این چیزا !

جی باید بگم

!

اینجا هم بسته خواهد شد بزودی

|+| نوشته شده توسط دربند... در چهارشنبه سی ام دی 1388  |
 من نیستم!
سلام دربند۲

من بیمعرفت نیستم مطمئن باش

گفتم که چون تو خواستی دیگه نیستم وگرنه به یادتم

هیچ کاری هم نکردم که بی معرفت باشم شاید این دوریه که وادارت کرده به من بگی بی معرفت!

|+| نوشته شده توسط دربند... در جمعه هجدهم دی 1388  |
 خدا در ظاهر جنس مخالف!
دربند۲ سلام

امیدوارم خوب باشی،مرسی از نظراتت

آخ که درب و داغونم! بی معرفت نیستم راستی ها! ولی خب چه کنم که ظاهرا قسمت اینه!

راستی فکر کنم خدا اینقدر قدرت داشته باشه که در شکل یک جنس مخالف بیاد پیشم !یعنی اینقدر قدرت نداره؟!!!اما خداکنه بیاد که بهش نشون بدم من چی ام!

اووووووخ!

اینا مال اون خدا بودا! کسی به خودش نگیره لطفا!

 

 

|+| نوشته شده توسط دربند... در چهارشنبه شانزدهم دی 1388  |
 خودت بکن!
اومدم اینجا بنویسم که آدم بشم

بنویسم که ترک کنم بنویسم که حتی دیگه نگاهم نکنم

تاحدزیادی به نماز پایبند موندم اما تنها راهی که به نظرم میرسه راه شرعیشه که اونم هیچ کسی رو ندارم بلدم نیستم پیدا کنم

اگه بود...................................................................................

خدایا هرکاری میخوای خودت بکن...!

|+| نوشته شده توسط دربند... در سه شنبه پانزدهم دی 1388  |
 
 
 
بالا